تبليغاتX
او را دوست میدارم...
زندگی را به بیداری بگذارانیم که سال ها به اجبار خواهیم خفت

"دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:35  توسط سمانه | 

روز شمارفرسوده روی میز

 

تیک تاک ساعت قدیمی دیوانه ام می کند

 

نبودنت توی آیینه تکثیر می شود

میترسم

 

بیایی و جایی برای خودت نمامده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:57  توسط سمیه | 

مهم نیست فردا چی میشه ,مهم اینکه امروز دوست دارم .

مهم نیست فردا کجایی , مهم اینکه هر جا باشی دوست دارم .

مهم نیست که تا ابد با هم باشیم ,مهم اینکه تا ابد دوست دارم .

مهم نیست قسمت چیه, مهم اینکه قسمت شد دوست داشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:24  توسط سمیه | 

 

>>یاد تو >>

 

شاید این بار

 

 

نامه ای پر از بارلن

 

 

برایت بنویسم

 

 

وقتی به هوای دیدنت

 

 

قلب ابر ها هم

 

 

تند تند می تپد

 

 

یاد تو

 

 

مثل چیزی

 

 

شبیه یک قطره

 

 

باران

 

 

بر لبهای خشک و

 

 

ترک خورده ام

 

 

لیز می خورد  !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 18:25  توسط سمانه | 

 

الهی بمیرم برای خودم

 

برای دل مبتلای خودم

 

الهی بمیرم که تنها منم

 

و یک آیینه در عزای خودم

 

 عطش شعله ور می شود از لب نی

 

که خشکیده در کربلای خودم

 

از این کثرت قبله خدایا

 

چه می شد که باشم خدای خودم

 

ازآن پس به یمن خدایی شدن

 

بریزم خودم را به پای خودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:17  توسط سمانه | 

 

شاید هنو ز...........

 

پرشدم از غروبی دلگیر چه پریشانم چه تاریک آنقدر که آیینه ها با من قهرند

وخورشید از من رو بر می گرداند

من از تو دور شده ام...

از رازقی و رازیانه و کلبه سپید آرزو هایم میان انبو هی از شب بو هاست

دلگیر تر از همیشه ام

و فانوس های آویزان پشت در را دستمال نمی کشند

حال دیگر صنوبر های این طرف خیابان سبز نیستند

و به پاییز سلام گفته اند حرفهایم را از یاد می برم و شاید هنوز دیر نشده ....

و اشکهایم را پنهان می کنم صنوبر ها باید سبز باشند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:18  توسط سمانه | 

مرا تنها مگذار بی تو آسمان زیبا نیست

وراه رفتن ابر ها به راه رفتن مردگانی می ماند که از خوابی دیر پا بر خاسته اند

بی تو کتابها بسته می مانند

و قلم ها نای نوشتن ندارند

بی تو هیچ جاده ای به طرف افقهای روشن نمی رود

و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن و بالیدن نمی افتد

و هیچ پرنده ای بالهایش رابرای پروازآرایش نمی کند

مرا تنها مگذار نمی خواهم دراتا قی که از بوی خورشید تهی است نفس بکشم

نمی خواهم در محاصره دیوارهاو پرده ها باشم

نمی خواهم شکل ستاره ها را از یاد ببرم

بی تو لبخند مفهومی ندارد

و زندگی یک معمای حل نشدنی است

بی تو زمین یک توپ سرگردان است

و دلم یک تکه یخ

بی تو شعر ها ی شرقی من بی معناست

و گلهایی که در باغچه کاشته ام رنگ و بو یی ندارد

مرا تنها مگذار من نمی توانم این همه کوه و صخره و آهن را بر شانه های نحیفم حمل کنم

من طاقت رو به رو شدن با امواج دریا و آرامش سپید اقیا نوس ها را ندارم

بی تو خواب بد مزه و تلخ است

و من هزار سال است که پلک برهم نگذاشته ام

و هزار سال است که آغوشم را روی کسی نگشوده ام

و هزار سال است که آواز نخواندهام

بی تو پنجره ها خالی از منظره ا ند

و سینه ها خالی از شور عشق شوق

مرا تنها مگذار من نمی توانم ثانیه های سرد و ساکت را به طرف فردا هل بدهم

و روی نزدیک ترین درخت قلبم را به یادگاری هک کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:40  توسط سمانه | 
از سرویس دهی به خانم های بد حجاب کاملا معذوریم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 23:14  توسط سمیه | 

 

 

هر شب نگرانی هایت را به خدا واگذار

او به هر حال تمام شب بیدار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:50  توسط سمانه | 

آیا چیزی هست که باید ازبخشش آن دریغ کرد؟

هرچه هست روزی به ناچار خود به خود بخشیده خواهد شد

پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست ببخشی

تا فرصت از آن تو باشد وبر وارثان نماند

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:0  توسط سمیه |